سفر ــ ترس ، بغض ، لذت ، تجربه
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:55
اون قدری حال عجیب و غریبی داشتم که خودم رو از همه چیز محروم کرده بودم ، زندگیم رو زده بودم روی استاپ! یه تصمیم یهویی گرفتم و اولین سفر خارجیم رو با سین رفتم ، می گم اولین چون وسواس های عجیب فکری نمی ذ
ازدواج آر!
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:55
اون شب حسابی حالم بد شده بود ، نه به این خاطر که اون ازدواج کرده بود ، برای تمام زخم های ترمیم نشده ام ، برای این که آدم ها زخم می زنن و رد می شن ، بدون هیچ عذاب وجدانی و حتی برای این که مطمئن بشن کار
و من متعجب!
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:55
مادرشون رو برده بودن خانه ی سالمندان و تقریبا برای هر کدومشون اتفاقات تلخی افتاده بود ومن داشتم به کارما فکر می کردم! من ابدا خوشحال نشدم از اتفاقات بدی که براشون افتاد و از حال و روز اون مادر بیچاره!
از دست دادن ها
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:55
داشتم به مسیری که اومدم نگاه می کردم ، راستش خودم رو آدم قوی می دونم! تعریف از خوده ؟ اما عین حقیقته! مگه کی می تونه چند بار زمین بخوره و دوباره زندگیش رو از صفر بسازه ؟ کی می تونه اون جای خالی ها رو